فارسی / C1

طوطی و بازرگان

Short story

بازرگانی طوطی‌ای زیبا و خوش‌سخن داشت که در قفس محبوس بود. آواز پرنده و هم‌صحبتی با او برای مرد لذت‌بخش بود، اما آنچه صاحبش مایهٔ انس می‌دانست، برای طوطی با محرومیت از آزادی همراه بود. پرنده زبان داشت و می‌توانست از حال خود بگوید، ولی همین توانایی نیز او را از قفس بیرون نمی‌آورد.

روزی بازرگان ساز سفر به هندوستان کرد. پیش از رفتن، با گشاده‌دستی از غلامان و کنیزان خانه پرسید که چه ارمغانی می‌خواهند. هر کدام چیزی طلب کردند و او وعده داد که خواسته‌هایشان را برآورده کند. سپس از طوطی پرسید از آن سرزمین چه هدیه‌ای برایش بیاورد.

درخواست طوطی نه کالا بود و نه سوغاتی. گفت: «وقتی طوطیان هندوستان را دیدی، از احوال من با آنان سخن بگو. سلامم را برسان و بگو آن طوطی که مشتاق دیدار شماست، به حکم سرنوشت در بند مانده است. از آنان راه چاره بخواه. آیا رواست که من اینجا در حسرت و جدایی جان بدهم و آنان آزادانه گاهی بر سبزه و گاهی بر درخت بنشینند؟ این چه وفای دوستی است که من در زندان باشم و آنان در گلستان؟ دست‌کم از ایشان بخواه مرا در میان شادی خود از یاد نبرند.»

بازرگان راه افتاد و چون به هندوستان رسید، در دشتی گروهی از طوطیان را دید. مرکبش را نگه داشت و آنان را صدا زد. سلام و پیامی را که به امانت گرفته بود بازگفت و از رنج پرندهٔ زندانی سخن راند.

ناگهان یکی از طوطیان به لرزه افتاد، بر زمین فروغلتید و بی‌جان به نظر رسید. بازرگان از رساندن خبر سخت پشیمان شد. با خود گفت شاید این پرنده با طوطی او خویشاوند بوده، یا آن دو چنان پیوندی داشته‌اند که گویی یک جان در دو بدن بوده‌اند. خود را نکوهش کرد: چرا با گفتاری نسنجیده، موجودی را به هلاکت انداخته بود؟

برای او این واقعه نمونه‌ای از زیان زبان شد؛ سخنی گفته می‌شود و پیامدش دیگر به اختیار گوینده نیست. مرد گمان می‌کرد شکایت پرنده‌اش را بی‌خطر منتقل می‌کند، حال آنکه در برابر خود نتیجه‌ای می‌دید که هرگز قصدش را نداشت.

پس از آنکه کار تجارت به پایان رسید، بازرگان به خانه بازگشت و هدیهٔ هر یک از اهل خانه را داد. طوطی نیز ارمغان خود را طلب کرد، اما ارمغان او همان خبری بود که مرد از بازگفتنش بیم داشت.

«آنچه دیدی و گفتی برایم تعریف کن»، گفت.

بازرگان پاسخ داد که از بردن پیام پشیمان است و خود را به سبب آن سرزنش می‌کند. طوطی پرسید علت این خشم و اندوه چیست و از او خواست ماجرا را پنهان نکند. سرانجام مرد گفت که شکایتش را با چند طوطی در میان گذاشته و یکی از آنان، همین که از درد او آگاه شده، لرزیده و مرده است.

«اما اکنون پشیمانی چه سود؟» بازرگان گفت که سخنش چون تیری از کمان رها شده و دیگر بازنمی‌گردد.

طوطی با شنیدن آنچه بر پرندهٔ هندوستان گذشته بود، به خود لرزید، افتاد و سرد و بی‌حرکت ماند. بازرگان چون او را چنین دید، از جا برخاست، کلاهش را بر زمین زد و گریبان درید. این بار هم‌صحبت خودش را از دست داده بود؛ همان پرنده‌ای که آوازش آرامش جانش بود.

در سوگ او ناله کرد: «ای طوطی خوش‌آواز من، ای همدم و همراز من، چرا چنین شدی؟» گاهی پرنده را خطاب قرار می‌داد و گاهی با زبان خویش در می‌افتاد که هم گنجی گران‌بهاست و هم می‌تواند رنجی جبران‌ناپذیر پدید آورد. سخنانش پراکنده بود؛ اندوه چنان او را فراگرفته بود که هر بار به عبارتی پناه می‌برد، بی‌آنکه تسلایی بیابد.

سرانجام طوطی را از قفس بیرون افکند. پرنده، همین که از قفس بیرون افتاد، بال گشود و تا شاخه‌ای بلند پر کشید. بازرگان مبهوت ماند. آن پرندهٔ به‌ظاهر مرده، نه‌تنها زنده بود، بلکه به آزادی دست یافته بود.

مرد سر بالا کرد و خواست راز این ماجرا را بداند. «آن طوطی در هندوستان چه کرد که تو از او آموختی؟ چگونه چنین تدبیری ساختی و مرا در آتش اندوه سوزاندی؟»

طوطی پاسخ داد: «او با کردار خود به من پند داد، نه با گفتار. نشان داد که باید از دل‌فریبی آواز و جلب محبت دیگران دست بردارم، زیرا همین آواز مرا در بند کرده است. خود را مرده ساخت تا بگوید: تو نیز چون من بمیر تا رها شوی. من پیامش را دریافتم و همان کار را کردم.»

پس آنچه بازرگان مصیبتی ناشی از خبررسانی می‌پنداشت، برای طوطی پاسخی روشن بود. لازم نبود پرندهٔ آزاد راه گریز را به زبان بیاورد؛ رفتارش کافی بود تا همتای زندانی‌اش مقصود را بفهمد.

طوطی به مرد پند داد که عرضه کردن زیبایی و توانایی خویش برای جلب توجه، بی‌خطر نیست. همان‌گونه که دانه را پرندگان برمی‌چینند و غنچه را کودکان می‌چینند، آشکار کردن هر جاذبه‌ای ممکن است گرفتاری به همراه داشته باشد. دشمنان از حسد آسیب می‌رسانند و دوستان نیز می‌توانند فرصت و آسایش آدمی را از او بگیرند.

چند پند که داد، بی‌کینه و بی‌دورویی با بازرگان وداع کرد. مرد گفت: «در پناه خدا برو؛ اکنون راه تازه‌ای به من نشان دادی.» طوطی پر کشید و بازرگان با خود اندیشید که این ماجرا برای او نیز پیامی دارد. چرا جان او نتواند از همان راه روشن، رهایی را بجوید؟


English summary · includes the ending

A merchant keeps a beautiful, talking parrot in a cage. Before travelling to India, he asks everyone at home what gift they would like. The parrot asks him to tell the free parrots about its captivity and ask how it can escape.

In India, the merchant delivers the message. One parrot trembles and falls to the ground, apparently dead. The merchant regrets speaking, believing that his news has killed it. When he returns home, his own parrot insists on hearing what happened. After hearing the account, it too falls down and lies still.

The merchant mourns his bird, then removes it from the cage. It immediately flies onto a high branch. The other parrot’s action was advice: it should stop showing the talents that made people keep it captive and pretend to be dead. The bird says goodbye, and the merchant recognises that he too has received a lesson.

A new Persian prose adaptation for LEJRBÅL of the complete narrative episode in Rumi’s public-domain Masnavi, Book I, sections 84–94; the surrounding philosophical passages are not reproduced.
Read the source