فارسی / B2
طوطی و بازرگان
بازرگانی طوطی زیبایی داشت که میتوانست سخن بگوید و با صدای خوشش او را سرگرم کند. پرنده برای مرد همصحبتی دوستداشتنی بود؛ با این حال، تمام زندگیاش درون قفس میگذشت و از آزادی خبری نبود.
بازرگان روزی آمادهٔ سفر تجاری به هندوستان شد. پیش از حرکت، از خدمتکاران خانه پرسید که چه سوغاتی میخواهند. هر کس خواستهای داشت و او به همه قول داد که آن را فراهم کند. وقتی نوبت طوطی رسید، پرسید: «از هندوستان برای تو چه بیاورم؟»
طوطی به جای درخواست هدیه گفت: «اگر طوطیهای آن سرزمین را دیدی، سلام مرا به آنها برسان و از وضعم بگو. بگو طوطیای که مشتاق دیدار شماست در قفس زندانی شده. شما گاهی روی سبزهها مینشینید و گاهی بر شاخههای درخت، اما او از این آزادی بینصیب است. آیا رسم دوستی است که شما آسوده باشید و او در بند بماند؟ از آنها راه چاره بخواه و بگو مرا فراموش نکنند.»
مرد این پیام را با خود برد. هنگامی که به هندوستان رسید، در جایی چند طوطی دید. ایستاد، آنها را صدا کرد و سلام و شکایت پرندهٔ خود را به گوششان رساند.
یکی از طوطیها به محض شنیدن پیام سخت لرزید، بر زمین افتاد و چنان بیحرکت شد که بازرگان گمان کرد جان داده است. مرد از آنچه گفته بود پشیمان شد. شاید آن پرنده با طوطی او خویشاوند بود؛ شاید چنان دوستی نزدیکی داشتند که تحمل خبر گرفتاریاش را نداشت. خود را سرزنش کرد که چرا نسنجیده سخن گفته و باعث مرگ جانوری شده است.
سفر که به پایان رسید، بازرگان به خانه بازگشت و سوغاتی خدمتکاران را داد. طوطی از پشت میلههای قفس پرسید: «پس سهم من چه شد؟ چه دیدی و چه گفتی؟ پاسخ دوستانم چه بود؟»
مرد با ناراحتی گفت که از رساندن آن پیام پشیمان است. طوطی پرسید چه چیزی چنین اندوهگینش کرده و از او خواست تمام ماجرا را تعریف کند. بازرگان سرانجام گفت: «شکایت تو را برای چند طوطی بیان کردم. یکی از آنها درد تو را شنید، لرزید و مرد. کاش هرگز آن حرفها را نزده بودم؛ اما اکنون پشیمانی چه فایدهای دارد؟»
طوطی نیز با شنیدن این خبر لرزید و کف قفس افتاد. بدنش بیحرکت ماند. بازرگان از جا پرید، کلاهش را بر زمین زد و از اندوه لباسش را پاره کرد. فکر میکرد این بار هم زبانش فاجعهای به بار آورده است.
برای پرندهٔ خوشصدایش گریه کرد؛ برای همصحبتی که به او شادی و آرامش میداد و اکنون دیگر پاسخی نمیداد. حرفهای پراکنده میزد، گاهی از طوطی میپرسید چه شده و گاهی زبان خودش را سرزنش میکرد که چرا باز خبری مرگآور نقل کرده است.
سرانجام طوطی را از قفس بیرون انداخت. در همان لحظه، پرنده بال گشود، پرواز کرد و بر شاخهای بلند نشست. مرد حیرتزده سر بلند کرد. آنچه مرگ میپنداشت، نقشهای برای رهایی بود.
«بگو چه آموختی؟» پرسید. «آن طوطی چه کرد که این نقشه به فکرت رسید و مرا اینقدر ناراحت کردی؟»
پرنده پاسخ داد: «او با عمل به من پند داد. صدای خوشم سبب شده بود در قفس بمانم. تا زمانی که دیگران را سرگرم میکردم، کسی مرا رها نمیکرد. آن طوطی خود را به مردن زد تا نشان دهد من هم باید چنین کنم. پیامی که تو مرگ میدانستی، برای من راه آزادی بود.»
طوطی همچنین یادآوری کرد که آشکار کردن زیبایی و توانایی برای جلب توجه، همیشه آسایش نمیآورد؛ گاهی همین توجه انسان را گرفتار میکند. سپس با بازرگان خداحافظی کرد و پر کشید.
مرد گفت: «به امان خدا برو. راه تازهای پیش چشمم گذاشتی.» او با خود اندیشید که این پند تنها برای یک پرنده نبود؛ خودش نیز میتوانست از آن راهی برای رهایی بیاموزد.
English summary · includes the ending
A merchant keeps a beautiful, talking parrot in a cage. Before travelling to India, he asks everyone at home what gift they would like. The parrot asks him to tell the free parrots about its captivity and ask how it can escape.
In India, the merchant delivers the message. One parrot trembles and falls to the ground, apparently dead. The merchant regrets speaking, believing that his news has killed it. When he returns home, his own parrot insists on hearing what happened. After hearing the account, it too falls down and lies still.
The merchant mourns his bird, then removes it from the cage. It immediately flies onto a high branch. The other parrot’s action was advice: it should stop showing the talents that made people keep it captive and pretend to be dead. The bird says goodbye, and the merchant recognises that he too has received a lesson.
A new Persian prose adaptation for LEJRBÅL of the complete narrative episode in Rumi’s public-domain Masnavi, Book I, sections 84–94; the surrounding philosophical passages are not reproduced.
Read the source