فارسی / A2

طوطی و بازرگان

Short story

یک بازرگان طوطی زیبایی داشت. طوطی می‌توانست حرف بزند و صدای خوبی داشت، اما در قفس زندگی می‌کرد.

روزی بازرگان خواست برای خرید و فروش به هند برود. از کسانی که در خانه‌اش کار می‌کردند پرسید: «برای شما چه بیاورم؟» هر کس چیزی خواست. بعد همین سؤال را از طوطی پرسید.

طوطی گفت: «در هند طوطی‌های آزاد زندگی می‌کنند. اگر آن‌ها را دیدی، سلام مرا برسان. بگو که من در قفس هستم، اما آن‌ها آزادند و روی درخت‌ها می‌نشینند. بپرس چه کار کنم تا آزاد شوم.»

بازرگان به هند رفت و چند طوطی دید. ایستاد و پیام طوطی خود را به آن‌ها گفت. ناگهان یکی از پرنده‌ها لرزید و روی زمین افتاد. دیگر حرکت نمی‌کرد.

بازرگان خیلی ناراحت شد. با خودش گفت: «شاید دوست طوطی من بود. حرف من او را کشت. چرا این خبر را گفتم؟»

او کارهایش را تمام کرد و به خانه برگشت. به همه هدیه داد. طوطی پرسید: «پیام مرا گفتی؟ جواب آن‌ها چه بود؟»

بازرگان نمی‌خواست حرف بزند. گفت: «خبر خوبی ندارم.» اما طوطی دوباره پرسید. مرد گفت: «وقتی پیام تو را گفتم، یکی از طوطی‌ها روی زمین افتاد و مرد.»

طوطی با شنیدن این حرف لرزید و کف قفس افتاد. بازرگان فکر کرد این پرنده هم مرده است. گریه کرد و گفت: «طوطی خوب من! باز هم حرف زدم و یک پرنده را کشتم!»

بعد طوطی را از قفس بیرون آورد. همان لحظه پرنده پرواز کرد و روی شاخه‌ای بلند نشست.

مرد با تعجب پرسید: «پس زنده‌ای! چه شد؟»

طوطی گفت: «آن پرنده نمرده بود. به من نشان داد چه کار کنم. تو صدای مرا دوست داشتی و مرا در قفس نگه می‌داشتی. وقتی مثل یک پرندهٔ مرده شدم، مرا بیرون آوردی.»

طوطی خداحافظی کرد. بازرگان گفت: «برو، خدا نگهدارت. تو به من هم چیز تازه‌ای یاد دادی.»


English summary · includes the ending

A merchant keeps a beautiful, talking parrot in a cage. Before travelling to India, he asks everyone at home what gift they would like. The parrot asks him to tell the free parrots about its captivity and ask how it can escape.

In India, the merchant delivers the message. One parrot trembles and falls to the ground, apparently dead. The merchant regrets speaking, believing that his news has killed it. When he returns home, his own parrot insists on hearing what happened. After hearing the account, it too falls down and lies still.

The merchant mourns his bird, then removes it from the cage. It immediately flies onto a high branch. The other parrot’s action was advice: it should stop showing the talents that made people keep it captive and pretend to be dead. The bird says goodbye, and the merchant recognises that he too has received a lesson.

A new Persian prose adaptation for LEJRBÅL of the complete narrative episode in Rumi’s public-domain Masnavi, Book I, sections 84–94; the surrounding philosophical passages are not reproduced.
Read the source