فارسی / B1
طوطی و بقال
یک مغازهدار طوطی سبز و خوشصدایی داشت. طوطی در مغازه میماند، از آن مراقبت میکرد و با مشتریها حرف میزد. او هم مثل آدمها حرف میزد و هم آواز پرندهها را خوب میخواند.
روزی مغازهدار به خانه رفته بود و طوطی در مغازه مانده بود. ناگهان گربهای برای گرفتن موش به داخل پرید. طوطی از ترس از یک طرف مغازه به طرف دیگر رفت. در این میان، بطریهای روغن گل را انداخت و روغنها در مغازه ریخت.
صاحب مغازه از خانه برگشت و نشست. وقتی روغنهای ریخته را دید، به سر طوطی زد. این ضربه باعث شد پرهای سر پرنده بریزد. سر طوطی حالا بیپر بود و خودش هم دیگر حرف نمیزد.
چند روز سکوت پرنده، صاحبش را بسیار پشیمان کرد. او آه میکشید و میگفت: «کاش دستم شکسته بود و نمیتوانستم به سر این پرنده خوشزبان بزنم!» سعی میکرد طوطی را دوباره به حرف بیاورد، ولی صدایی از او درنمیآمد.
سه روز و سه شب گذشت. مرد ناراحت و ناامید در مغازه نشسته بود. در همین وقت، مردی از جلوی مغازه رد شد که نه کلاهی بر سر داشت و نه مویی روی سرش دیده میشد.
طوطی با دیدن سر بیموی او، ناگهان سکوتش را شکست و بلند گفت: «چرا سرت بیمو شده؟ تو هم روغن ریختهای؟»
این سؤال مردم را خنداند. طوطی فکر کرده بود آن مرد هم مانند خودش روغن ریخته و بر اثر ضربهای به سرش، موهایش را از دست داده است.
English summary · includes the ending
A grocer has a green parrot that guards his shop, talks to customers and sings well. One day, while the grocer is at home, a cat jumps into the shop after a mouse. The frightened parrot moves across the shop and spills bottles of rose oil.
When the grocer returns and sees the oil, he hits the bird on the head. The parrot loses its head feathers and stops speaking. The grocer deeply regrets the blow. He wishes his hand had been broken before he struck the bird and tries to make it speak again.
After three days and nights, a bald man passes the shop. The parrot suddenly asks whether he too has spilled oil. People laugh: the bird assumes that the man lost his hair after the same experience that made it lose its feathers. Its own experience has led it to a mistaken comparison.
Adapted for Lejrbål from the credited source.
Read the source