فارسی / C1

صدای گران

Short story

در مسجد سنجار، مردی بی‌آنکه مزدی بگیرد، داوطلبانه اذان می‌گفت؛ اما شیوه خواندنش چنان ناخوشایند بود که شنوندگان از صدای او بیزار می‌شدند. صاحب مسجد امیری عادل و خوش‌رفتار بود. نمی‌خواست با سخنی دل‌آزار، خاطر آن مرد را برنجاند و او را از مسجد براند.

پس راه دیگری پیش گرفت و گفت: «دوست من، این مسجد از قدیم مؤذنانی داشته است که برای هر یک پنج دینار مقرری تعیین کرده‌ام. به تو ده دینار می‌دهم، به شرط آنکه به جای دیگری بروی.»

پیشنهاد پذیرفته شد. مرد با صاحب مسجد بر سر آن مبلغ توافق کرد و از آنجا رفت.

پس از مدتی، بار دیگر در گذری به امیر برخورد و این بار از او گله کرد: «در حق من بی‌انصافی کردی! مرا با ده دینار از آن مسجد بیرون کردی؛ حال آنکه اینجا که رفته‌ام، بیست دینار پیشنهاد می‌کنند تا به جای دیگری بروم. من هم قبول نمی‌کنم!»

امیر از شنیدن این اعتراض چنان به خنده افتاد که اختیار از کف داد. سپس گفت: «مبادا پیشنهادشان را بپذیری! اگر صبر کنی، به پرداخت پنجاه دینار راضی خواهند شد.»

سعدی حکایت را با تصویری تند به پایان می‌برد: خشونت آن صدا چنان بر دل اثر می‌گذارد که گویی دل شنونده را می‌خراشد.


English summary · includes the ending

A man volunteers to call people to prayer at a mosque in Sinjar. His voice is so unpleasant that listeners dislike hearing it. The mosque's owner is a kind, fair ruler who wants the man to leave without hurting his feelings.

He explains that the mosque already has callers who receive five coins each. He offers this man ten coins to go somewhere else. The man accepts the agreement and leaves.

Some time later, they meet again. The man complains that the ruler treated him unfairly by paying only ten. At his new place, people are offering twenty coins if he will leave. He has refused their offer.

The ruler bursts out laughing. He advises the man to keep refusing, since they will eventually agree to pay fifty. The joke turns the wish for silence into an increasingly valuable offer. The story ends with that advice, without a further payment.

Adapted for Lejrbål from the credited source.
Read the source