فارسی / C1
عیادت از همسایه
مردی که شنواییاش ضعیف بود، باخبر شد که همسایه جوانش بیمار افتاده است. با خود اندیشید: «من با این گوشهای سنگین، در حالت عادی هم از حرفهای او چه میفهمم؟ حالا که بیمار شده و صدایش نیز ضعیف است، گفتوگو با او دشوارتر خواهد بود. با این همه، نمیشود به دیدنش نرفت.»
برای حل این مشکل، بنا گذاشت که با دیدن حرکت لبهای بیمار، حرفهای او را حدس بزند. سپس پرسشهای خود و جوابهای احتمالی همسایه را در ذهن مرتب کرد؛ گویی گفتوگویی که هنوز انجام نشده، از پیش برایش معلوم بود.
با خود گفت: «نخست حالش را میپرسم. لابد خواهد گفت خوبم یا حالم بهتر است. من هم میگویم خدا را شکر. بعد میپرسم چه خوردهای. نام شربت یا آش ماش را خواهد برد؛ آن وقت میگویم نوش جانت!»
در آخر میخواست نام پزشک معالج را بپرسد. برای آن پاسخ هم سخنی آماده داشت: «قدمش خوب است؛ وقتی بیاید، حالت بهتر میشود. ما کار او را آزمودهایم. هر جا برود، کار بیمار به سامان میرسد.»
پس از آماده کردن این گفتوگوی فرضی، به خانه همسایه رفت. پرسید: «چطوری؟» بیمار جواب داد: «مردم!» مهمان بیدرنگ گفت: «خدا را شکر!»
این پاسخ بیمار را سخت آزرد. با خود گفت: «این دیگر چه شکری است؟ پس این مرد دشمن ما بوده است!» حدس مهمان هیچ شباهتی به پاسخ واقعی او نداشت.
مرد به پرسش بعدی رسید: «چه خوردهای؟» بیمار با عصبانیت گفت: «زهر!» مهمان طبق حساب قبلیاش پاسخ داد: «نوش جانت!» و خشم همسایه را بیشتر کرد.
آنگاه پرسید: «کدام پزشک برای درمانت میآید؟» بیمار که از این گفتوگو به خشم آمده بود، گفت: «عزرائیل، فرشته مرگ، میآید! برو!» مهمان همچنان بر همان گمان پیشین بود و گفت: «قدمش بسیار خوب است؛ خوشحال باش!»
مرد از خانه بیرون آمد و با شادمانی از خودش راضی بود که این بار به همسایهاش توجه کرده و حق همسایگی را به جا آورده است. او این دیدار را کاری نیک میپنداشت، بیآنکه بداند نتیجهاش برای بیمار درست برعکس بوده است.
همسایه نیز از خشم به خود میپیچید و در پی آن بود که حرفهای تندش را به مهمان برساند. میگفت این مرد دشمن جان اوست و چنین دیداری برای آرام کردن بیمار نیست، بلکه برای خوشحال شدن از رنج دشمن است. آنچه مرد ادای حق همسایگی میدانست، در نظر بیمار دشمنی بود. به گفته راوی، این حدسهای نادرست دوستی دهساله را از میان برد.
English summary · includes the ending
A man who cannot hear well learns that his neighbour is ill. He feels he should visit, but worries that he will not understand the patient's weak voice. He prepares a conversation in advance, guessing what the neighbour will say and choosing suitable replies.
The visit goes very differently. When asked how he feels, the patient says he is dying. The visitor thanks God, believing he has heard good news. Asked what he has eaten, the angry patient says poison. The visitor wishes him enjoyment of his meal.
Finally, the patient names the angel of death as the doctor who will come. The visitor praises the arrival, still following his prepared conversation. He leaves pleased that he has done his duty as a neighbour. The patient, however, is furious and believes that his visitor is an enemy. The mistaken guesses have ruined a friendship.
Adapted for Lejrbål from the credited source.
Read the source