فارسی / B2

عیادت از همسایه

Short story

مردی که شنوایی خوبی نداشت، باخبر شد که همسایه جوانش بیمار شده است. با خود فکر کرد که باید به دیدن او برود، اما گفت‌وگو با بیمار برایش دشوار بود. حتی در حالت عادی هم حرف‌های آن جوان را خوب نمی‌شنید؛ حالا که بیماری صدای او را ضعیف‌تر کرده بود، چگونه می‌توانست پاسخ‌هایش را بفهمد؟

سرانجام تصمیم گرفت از روی حرکت لب‌های همسایه، جواب‌ها را حدس بزند. پیشاپیش گفت‌وگویی را در ذهنش آماده کرد تا هنگام دیدار، از پاسخ دادن بازنماند.

با خود گفت: «از او می‌پرسم حالت چطور است. حتماً می‌گوید خوبم یا حالم بهتر است. من هم می‌گویم خدا را شکر! بعد می‌پرسم چه خورده‌ای. لابد نام شربت یا سوپی را می‌برد؛ آن وقت می‌گویم نوش جانت!»

در ادامه می‌خواست بداند کدام پزشک برای درمان بیمار می‌آید. نام هر پزشکی که گفته می‌شد، پاسخ او آماده بود: «آمدنش برایت خوب است. ما او را امتحان کرده‌ایم؛ هر جا برود، کار بیمار درست می‌شود.»

با این حساب، به خانه همسایه رفت و پرسید: «حالت چطور است؟»

بیمار گفت: «دارم می‌میرم!» اما مهمان، بی‌آنکه پاسخ را شنیده باشد، گفت: «خدا را شکر!»

بیمار از این حرف آزرده شد و با خودش گفت: «این دیگر چه شکری است؟ پس این مرد دشمن من بوده است!»

سؤال دوم این بود: «چه خورده‌ای؟» بیمار با خشم پاسخ داد: «زهر!» مهمان همان جمله از پیش آماده را گفت: «نوش جانت!» با شنیدن این پاسخ، خشم بیمار باز هم بیشتر شد.

مهمان سپس پرسید: «کدام پزشک برای درمانت می‌آید؟» همسایه گفت: «فرشته مرگ می‌آید! برو!»

این بار هم مرد از آنچه واقعاً گفته شده بود خبر نداشت. با خوش‌رویی جواب داد: «آمدنش بسیار خوب است؛ خوشحال باش!»

او از خانه بیرون رفت و از خودش راضی بود: به خیال خود، به همسایه بیمار توجه کرده و وظیفه‌اش را انجام داده بود. در مقابل، بیمار همچنان خشمگین بود و می‌خواست حرف‌های تندش را به او برساند. این دیدار که باید باعث آرامش می‌شد، در نظر بیمار نشانه دشمنی بود. حدس‌های مهمان، دوستی ده‌ساله را به هم زده بود.


English summary · includes the ending

A man who cannot hear well learns that his neighbour is ill. He feels he should visit, but worries that he will not understand the patient's weak voice. He prepares a conversation in advance, guessing what the neighbour will say and choosing suitable replies.

The visit goes very differently. When asked how he feels, the patient says he is dying. The visitor thanks God, believing he has heard good news. Asked what he has eaten, the angry patient says poison. The visitor wishes him enjoyment of his meal.

Finally, the patient names the angel of death as the doctor who will come. The visitor praises the arrival, still following his prepared conversation. He leaves pleased that he has done his duty as a neighbour. The patient, however, is furious and believes that his visitor is an enemy. The mistaken guesses have ruined a friendship.

Adapted for Lejrbål from the credited source.
Read the source